به مادرشوهرم امپول تقویتی زدم پوکه ش رو مانی گرفت گفتم امپول بزن،دیدم اول آسیپره کرد
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
عفت خانم روضه داره صبحها صدای روحانی از پشت بلندگوش منو یاد سخنرانیهای شهید مطهری میندازه که تلوزیون نشون میده
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
دیشب امین داشت جاروبرقی میگشید مانی گفت جارو
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
امین اومده بود دنبال مانی ببرتش داشتم باهاشون خداحافظی میکردم یهو دیدم مانی خیلی وقته فرار کرده رفته
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
دیروز تامانی سوار ماشین شد چشمش افتاد به آبنه ماشین گفت آینه
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
میخواستم برای ناهار برنج بشورم مانی با یه نصفه استکان برنج اومد دنبالم که بریزه تو ظرف برنج مجبورشدم اونم بشورم دلش نشکنه
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی